دلم همیشه تنگ می شود...
زیاد تنگ می شود
همه چیز را بهانه می کنم برای توجیه این دلتنگی هایم...
هوا را...دوری را...تنهایی را...خستگی را...آدمها را...
اما خودم بهتر از هرکسی می دانم که همه ی اینها بهانه است...
این دلتنگی ِ مدام ِ من معنی اش چیز دیگری است
این به در ودیوار کوبیدنهایم مثل پرنده ی اسیر درقفس...
این نوشتن های هر روزه ی غم انگیزم...
این تلخی خلق وخوی ام ...
خودم که بهتر از هر کسی میدانم ،اینها همه به دوستت دارم هایم بر می گردد
به قلبم که دارد می ترکد از حجم دوست داشتن...
تصمیم گرفته ام به قلبم ببالم
به قلبم ببالم که هنوز می زند...
که با وجود تمام زخم ها ودردهایش، دارد می تپد
که دارد دوستت دارم های مرا زنده نگه می دارد
که دارد بهانه هایم را صبوری می کند
باید به قلبم ببالم
به خاطر هم خانه گی اش با " تو "
به خاطر تحمل ِ قرار از کف دادنهای ِ من...
به خاطر رنجهایی که روی دوشش انداخته ام
به خاطر دوام آوردنش...
به خاطر مهربانی بی حد وحصرش...
به خاطر ِعشقی که توی رگهایم می ریزد...
به خاطر ِفرمانهای عاشقانه ای که به مغزم می دهد
که دستورات عاقلانه ی مغزم را به خودش بر می گرداند...
به خاطر حسهایی که به دستهایم می دهد...
به خاطر برق دوستت دارمی که توی چشمهایم می کارد...
باید به قلبم ببالم به خاطر همین دلتنگیهای مدام
همین دلتنگیهای هر روزه ای که عطر ِ تو را دارد
و هیچ کس نداند خودم که می دانم
هوا و آدمها وتنهایی و خستگی ها و دوریها ،
فقط، دستاویزهایی هستند برای توجیه اش...!!