قد که کشیدیم
تو بالاتر رفتی
نارنجهای زرد سهم تو می شد
نارنجهای گس سهم من...
من فقط نگاه می کردم
الفبای زبان را که فهمیدیم
تو خوب حرف زدن را بلد بودی
می شدی استاد
فریاد می زدی به من
که صدام نازک تر از تو بود ..
من فقط نگاه می کردم
بارن که گرفت
یادم هست
حجمت تمام چتر را اشغال کرد
کنارت زیر شرشر ... خیس
من فقط نگاه می کردم
پزشک که شدی
مغزم را تشریح کردی به فسیل خاطرات
و تمام بیماری ها را زدی به تنم
که تو : یک مازوخیزم هستی
من فقط نگاه می کردم
به چهره ام دقیق تر که شدی
گفتی : زیبــــــایی
نه برای من ؛ به چشم همه ...
من فقط نگاه می کردم
به سیاست که کشیدی
ناگهان جنس من
در بازار بورس افکارت بی خریدار ماند ..
من فقط نگاه می کردم
کوله ات را که بستی
نشستی رو به من :
" شهر شما تنگ است
هوای شما باران نمی فهمد
روح را خشک میکند ...
شما ؛ کرولال های شنوای ناسخنورید !
راستی ؛ تو هیچ چیز از هیچ کس نمی دانی ! "
چشمهایم را بستم
تا جور دیگر نبینمت ...
من اما ؛
درد دوست داشتن را خوب می دانستم !