ترنم احساس
اینجا جایی است که اشعار خودم و یک سری از دوستان هم گذاشتم امیدوارم تمام کسایی که میایند و به وبلاگ سر میزنند از تمام صفحات بازدید کنند و تمام اشعار و دلنوشته ها را مطالعه بفرمایند.
قالب وبلاگ

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
ادامه مطلب...

[ جمعه 93/6/7 ] [ 11:34 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]

هیسسسسسسسسسسسسسسس

باز هم

تیک تاک ساعت

باز هم گذر زمان

چقدر بوی نبودنت را گرفته اند

هیسسسسسسسسسسسس

دلتنگی امده

تا بگویم

خیلی دوستت دارم

هیسسسسسسسسسسسس

چشمانم در انتظار مانده

به حضور گرم دستانت

به لبخند پر مهرت

هیسسسسسسسسسسسس

کمی ارام بگیر دلم

اگر دلتنگت بود

میفهمید

یک ساعت

همچون قرنی میگذرد



[ دوشنبه 93/6/3 ] [ 10:34 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]

دلم همیشه تنگ می شود...
زیاد تنگ می شود
همه چیز را بهانه می کنم برای توجیه این دلتنگی هایم...
هوا را...دوری را...تنهایی را...خستگی را...آدمها را...
اما خودم بهتر از هرکسی می دانم که همه ی اینها بهانه است...
این دلتنگی ِ مدام ِ من معنی اش چیز دیگری است
این به در ودیوار کوبیدنهایم مثل پرنده ی اسیر درقفس...
این نوشتن های هر روزه ی غم انگیزم...
این تلخی خلق وخوی ام ...
خودم که بهتر از هر کسی میدانم ،اینها همه به دوستت دارم هایم بر می گردد
به قلبم که دارد می ترکد از حجم دوست داشتن...
تصمیم گرفته ام به قلبم ببالم
به قلبم ببالم که هنوز می زند...
که با وجود تمام زخم ها ودردهایش، دارد می تپد
که دارد دوستت دارم های مرا زنده نگه می دارد
که دارد بهانه هایم را صبوری می کند
باید به قلبم ببالم
به خاطر هم خانه گی اش با " تو "
به خاطر تحمل ِ قرار از کف دادنهای ِ من...
به خاطر رنجهایی که روی دوشش انداخته ام
به خاطر دوام آوردنش...
به خاطر مهربانی بی حد وحصرش...
به خاطر ِعشقی که توی رگهایم می ریزد...
به خاطر ِفرمانهای عاشقانه ای که به مغزم می دهد
که دستورات عاقلانه ی مغزم را به خودش بر می گرداند...
به خاطر حسهایی که به دستهایم می دهد...
به خاطر برق دوستت دارمی که توی چشمهایم می کارد...
باید به قلبم ببالم به خاطر همین دلتنگیهای مدام
همین دلتنگیهای هر روزه ای که عطر ِ تو را دارد
و هیچ کس نداند خودم که می دانم
هوا و آدمها وتنهایی و خستگی ها و دوریها ،
فقط، دستاویزهایی هستند برای توجیه اش...!!


[ دوشنبه 93/6/3 ] [ 10:32 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]

میخوام چنـد خطـی بنویسم برای " تو "
.
" تو " ایـن کلمه ی دو حـرفـی که دنیای مـن شـده است !
.
ایـن " تو " فقط دو حـرف نیست . . .
" ت " : تمنـا
" و " : وجود
ایـن " تو " تمنای وجودت اسـت !
.
میـدانـی . . .
بار ها و بارها از خودم پرسیـده ام که چرا " تو ". . ؟ چرا " او " نـه ؟
از خـدا چـه پنهان . . . از تو پنهان نباشـد . . .
نمیـدانم چرا . . ؟
.
خوب " او " که " تو " نمیـشود
" او " غائب است . . . . اما " تو " مخاطب
" تو " مخاطب تمام ایـن چنـد خطـی های مـن . . .
" تو " ی عزیز. . . میشود مـن هم توی " تو " شوم . . ؟
نـه اوی " تو " . . ؟
میشود . . ؟
.
میگویم " تو " جان
دنیا که با مـن راه نمـی آیـد
" تو " کمــی با مـن راه بیـا
.
.
.
"باور کن چنـد قـدمـی میزنیـم ُ بقیـه راه را پرواز میکنیم"

چطور است؟


[ دوشنبه 93/6/3 ] [ 10:31 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]

هر گاه دلتنگت میشوم

قلم و کاغذ را میگیرم

میخواهم بنویسم

هر چه که دلتنگی

بر سرم میاورد

میخواهم

اشکهایم را پست

کنم برایت

میخواهم از هر چه که

در دلم میگذرد

برایت

بگویم

ولی باز هم..........




[ دوشنبه 93/6/3 ] [ 10:29 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]

ماندن همیشه خوب نیست...رفتن هم همیشه بد نیست...


گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...

... ... ... مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...

و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود,وقتی که ب...اید بروی...

و ماندنت رفتنی میشود,وقتی که نباید بمانی...

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند...

برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود ...

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش...

از شکستن سکوت اسانتر باشد...عشقت را بردار و برو...

برو...زیبا برو....

اما من میگم


همیشه برای “ماندن ” دلیل هست … و برای “رفتن” بهانه.
همیشه برای “خواستن” نیاز هست … و برای “رد کردن”، مصلحت.
همیشه برای “داشتن” فضا هست … و برای “نداشتن” تقصیر.

این که سوار بر کدام کوپه این قطار شوی،
به پای ماندن و دست خواستن و عشق داشتنت، بر می گردد
اگر داری که بسم الله …

اگر نه، جهان پر است از “بهانه” و “مصلحت” و “تقصیر” بی صاحب !




[ دوشنبه 93/6/3 ] [ 10:26 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]
مهربانم!

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغ های بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دست هایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمان های دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
ادامه مطلب...
[ دوشنبه 93/6/3 ] [ 10:25 صبح ] [ ایناز ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 29
بازدید دیروز: 5
کل بازدیدها: 139881